يه بخشي از روحم خيلي درگيره، شايد بشه گفت خيلي نگرانه!
همه چيز قراره سختتر بشه. دوباره بايد خيلي چيزها رو از اول تجربه کنم. بايد يه موجود جديد رو بشناسم... هميشه فکر ميکردم مادرا با يه حس غريزي از ثانيه اول همه نيازهاي بچه هاشون رو ميفهم اما اصلا اينطور نبود...همه چيز رو بايد ياد ميگرفتي! غريزه فقط بهت ميگفت بايد از اين موجود دو وجبي با جون و دلت محافظت کني...چه جوري؟ اونو بايد ياد ميگرفتي! عليرغم اينکه تو اون موجود رو به دنيا آوردي اما اون کاملا يه غريبه است...کسي که بايد شناخته بشه...
البته اينبار يه ذره پخته ترم اما مطمئنا همه چيز سختتره! چون پسرکي هست که هنوز سه سالش نشده! که هنوز نميفهمه شراکت يعني چي! کسي که بايد خيلي چيزها رو با خواهرش شريک بشه. اميدوارم بتونم کاري کنم که بهش خيلي سخت نگذره...
ميترسم از پسش برنيام؟ نه نميترسم! از پسش برميام حتما! اما چه جوري؟ اين چيزيه که منو ميترسونه...
پ ن: اين روزها خيلي حرفي ندارم.
پ ن 1: من و حرف نزدن؟!!!! واقعا جز عجايبه!!!!! من معمولا دکمه استپ ندارم!!!!!!
پ ن 2: دروغ چرا؟! هيجان هم دارم...دنياي صورتي دخترونه! يه دختر کوچولو! يکي از خون خودم! براي مني که خواهر ندار حس شگفت انگيزيه!
پ ن 3: عشقم رو بايد تقسيم کنم؟ تقسيم بشه؛ کم ميشه؟! يعني اصلا نميدونم دوست داشتن دو نفر تا حد مرگ به صورت همزمان چه شکليه.(فيلسوف شدن هم از عوارض بارداريه؟!)
پ ن 4: سال بعد اين موقع خوشحالم؟ ناراحتم؟ خوشبختم؟ از خودم راضيم؟ اصلا هستم؟!!!!
پ ن 5: فقط ده هفته!
روزهاي من به روايتي ديگر...
ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126