۵ ماه نگهش داشتن و حالا خسته ان...
آدمی که تا دیروز کاملا یه زن مستقل بود،مغرور ، سرپا، با ابهت و محکم...
اما حالا این چرخ روزگار، بیماری گذاشته تو دامنش، زمین گیرش کرده و نیازمند کمک...
چون تا حالا به فکر روز مبادا نبوده، پولی کنار نذاشته، حقوق داره ها، اما کفاف هزینه درمانشم نمیده چه برسه به هزینه نگهداریش!
چون مجرد بوده، چون تنها بوده، چون درمانش فقط تو تهران امکانپذیر بوده، شده سربار زندگی خواهر...خواهری که تا حالا سختی نکشیده و این سختیا که کم هم نیست، از پا انداختش...
۵ ماه خیلی کمه برای خار شدن، برای بی ارج شدن پیش عزیزات...از اونور زیاده برای هر روز شکستن غرور، هر روز حس اضافی بودن داشتن....
کتاب مسخ از کافکا رو خوندین؟!!!
عین واقعیت....
پ ن: نسبت نه چندان دوری باهام داره، دلم براش کبابه ولی میدونم تصمیمی که از سر دلسوزی بگیرم و فردا نتونم نگهش دارم به مراتب بدتر از شرایط فعلیه...
از اونور اگه کاری نکنم با اون عذاب وجدان تا ابد چه کنم؟!!!!
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80