وقتي آدم ازجون و دلش براي چيزي مايه بذاره تا اونو رشد بده ديگه اون چيز تبديل ميشه به بخشي از وجود آدم. چه اون چيز يه بچه باشه يه کتاب باشه يه يا اثر هنري و يا حتي يه موقعيت شغلي...
درکت ميکنم...ميدونم براي اينکه اين شغل رو به وضعيت فعلي برسوني از جونت و جوونيت مايه گذاشتي...ميدونم همسرم...ميدونم حس پدرانه بهش داري و ميفهمم وقتي حتي پشت سرت هم يکي انگ بي کفايتي بهت ميزنه چه قدر سخته...ميفهممت...
خسته اي...ميدونم...
اما يه قسمت بد وجود داره که اصلا نميفهمم که تو منو باور نميکني تو فکر ميکني وضع ماليمون برام مهمتر از سلامتي توئه...اون حس باور نکردن خيلي اذيتم ميکنه...
عزيزم...اولش فکر کردم حتما من يه جايي اشتباه رفتم...حتما من اشتباه کردم...وگرنه تو نبايد اينقدر بي باور ميبودي...اما بعدش يه ذره که نشستم و با خودم خلوت کردم فهميدم دلم نميخواد بهت ثابت کنم دلم نميخواد بشينم و جر و بحث کنم که اشتباه ميکني. از اون مباحثه که حس ميکنم اگه باورش نداري کاري از دستم بر نمياد.
من زماني بهت جواب مثبت دادم که خودم شاغل بودم و تو بيکار ...من و تو از هيچ شروع کرديم...بالا و پايين زياد داشتيم براي همينه که حس ميکنم اگه باورم نداري ديگه مشکل خودته...کل اين دوران من نه تنها کنارت بودم که حاميت هم بودم...
بگذريم...
اميدورام شرايط به حالت ايدهآلت برگرده عزيرم...
من کنارتم حتي اگه باورم نداشته باشي...
روزهاي من به روايتي ديگر...
ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96