وقتي با همسرم آشنا شدم به خاطر تجربياتي که از يه عشق نافرجام يه طرفه داشتم آرزو کردم توي علاقه هامون هم قدم باشيم نه جلوتر و نه عقبتر اما متاسفانه يادم رفت بن هر آرزويي تلاش کردنه. من جلو افتادم. شايدم جلو نيفتادم. شايد بهتر باشه بگم من اشتباه رفتم.من دنيامو محدود کردم به اون. بودنش خوشحالم ميکرد. دوست نداشتم وقتمو جز با اون بگذرونم، شادي و غمم اون بود ...
اون اما از اولش هم اصرار داشت که انتخابش از روي احساس نيست و منو با معيارهاي عقلاني انتخاب کرده. نتيجه شد مني که کاملا احساسي و اوني که کاملا عاقلانه رفتار ميکرد.
اشتباه بزرگ من تعريف دنيام حوالي اون بود. اون شد دنيام. من جز اون رو نميخواستم.هدفي برام نموند.يادم رفت خودم وجود دارم. خواسته اي دارم. خودم گم شدم.
رفتن هر مسيري با يه همراه راحتتره. اما اگه هي جلو بيفتي و طرفتو بکشي دنبال خودت يه جا ميرسه که خودتم ديگه نا نداري بري چه برسه به اينکه يکي رو هم با خودت بکشوني.
ميخوام دل بکنم. نه اونجور دل کندن. نه ول کردن. نه. ميخوام جلوي دلمو بگيرم. ميخوام بهش ياد بدم خودم ارزشم بالاتره. ميخوام به خودم ياد بدم که اول من بودم . ميخوام بشم شيرين شاد روزهاي مجرديم.حالا بعد سالها جنگيدن براي خيلي چيزها تسليم ميشم...اون حق داشت يا نه رو نميدونم. اما ما فرق داشتيم. از روز اول و من زورکي خودمو به دنياش تحميل کردم. من بودم که اظهار علاقه کردم من بودم که براي ازدواج پا پيش گذاشتم و ...
حالا بعد اين همه مدت دفاع از خودم اسلحه ام رو زمين ميذارم و حق ميدم به فرهنگ غالب که دختر بايد منتظر بمونه تا پسر بهش ابراز علاقه کنه.(شوهر من درباره عشق اولش هم ابراز علاقه کرده هم خواستگاري ) حالا ميفهمم که بايد پسر به اون حد از علاقه برسه که اقدامي کنه وگرنه ميشه اوضاع من. مني که هميشه متظرشم. مني که ميدونم اولويت زندگيش نيستم. مني که تا حالا نگراني رو توي صداش و نگاهش نديدم. مني که ميدونم شوهرم براي اينکه از سر کار برگرده پيشم اونقدي که من ذوق ديدنشو دارم ذوق نداره. مني که ميدونم شوهرم وقتي ميگه حالا که سي سالم شده به هيچ آرزوييم نرسيدم منظورش زخم زبون زدن نيست حتي فکر هم نکرده که من ناراحت ميشم . من فقط هيچ وقت براش آرزو نبودم . من هميشه دست يافتني بودم.
خسته شدم از دعواي مداوم "لطفا زودتر بيا" ، "لطفا بيا دو ساعت با هم باشيم"، "لطفا مرخصي بگير و با ما باش"، "لطفا يه بار سورپرايزم کن"، "لطفا يه بار ذوق داشته باش برام"...
خسته شدم وقتي ته هر ناراحتيم به جاي يه ناز کشيدن معمولي، دعوا و شکستن وسيله ها و ترس بچه هامه. خسته شدم که هيچ وقت جرات نکردم ناز کنم. خسته شدم از آرزوي ديدن يه ذره نگراني توي چشماش. خسته شدم از همه چيز.
مشکلم اون قدر حاد نيست که کارم به طلاق بکشه اونقدرم کوچک نيست که از کنارش بگذرم. همسرم هم آدمي نيست که قبول کنه اشتباه کرده و عوض بشه...اون هميشه براي رفتاراش توجيه عقلاني داره. براي همين مني که اکثر اوقات معيارام کاملا احساسيه هميشه مقصرم. اين درد منو زجرکش ميکنه.
پ ن1: خدايا داده و نداده ات رو شکر.
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135