روزمرگي...

خرید بک لینک
مينويسم فقط چون بايد بنويسم...حرفي نيست که بزنم. خسته بودم خوب بودم بد بودم همه جور احساسي رو در اين مدت داشتم.بيشتر از همه اما حالم بد بوده از انتخابهاي زندگيم.

چه طور ممکنه يکي آدم خوبي باشه و تو نتوني هيچ ايراد بزرگ شخصيتي ازش بگيري اما همون يکي آدم تو نباشه؟جفت خوبي نباشه...

بماند.

بچه ها خوبن. شيدا الان لبنيات و سفيده تخم مرغ نميخوره. دخترم راه ميره و به شدت دلبري بلده. پسرم بزرگ شده و من هر روز از حرفهاي جديدش شگفت زده ميشم. ديروز به راحتي معني همه علايم راهنمايي و رانندگي رو برام گفت و من و باباش رو حيرون کرد.

بچه هام همه دنيامن...به داشتنشون شکر...خدايا شکرت

روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

صفحه بندی