دروغ چرا؛ خيلي وسوسه شدم که برم و يه سر و گوشي آب بدم ولي نهايتا اين کارو نکردم. ترسيدم...از کلاه رفتن سرم و شنيدن خزعبلات به ازاي پول نترسيدم...از خودم ترسيدم..از باور کردن اين موضوع که ذهنم حرفاشونو رو بپذيره. از باور اينکه اگه اون فالگير چيز بدي بگه ذهن من اونقدر درگير ميشه و اذيتم ميکنه که ديگه واقعا لازم نيست اون اتفاق بيوفته تا اذيت بشم...اين روزها فهميدم اون چيزي که توي ذهنمون ازش ميترسيم به مراتب ترسناکتر و دردناکتر از خود واقعيته...
پ ن: بترسيم از خودمون!
پ ن 2: خدايا شکرت
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97