فال بين!

خرید بک لینک
ديروز بعد از پايان ساعت کاري؛ همکارم ازم خواست تا يه مسيري برسونمش. مسير تقريبا با مسير خونه ام يکي بود. منم پذيرفتم. قبلش هر چي پرسيدم کجا ميري طفره رفت...ولي نهايتا اعتراف کرد که ميره فال قهوه بگيره!

دروغ چرا؛ خيلي وسوسه شدم که برم و يه سر و گوشي آب بدم ولي نهايتا اين کارو نکردم. ترسيدم...از کلاه رفتن سرم و شنيدن خزعبلات به ازاي پول نترسيدم...از خودم ترسيدم..از باور کردن اين موضوع که ذهنم حرفاشونو رو بپذيره. از باور اينکه اگه اون فالگير چيز بدي بگه ذهن من اونقدر درگير ميشه و اذيتم ميکنه که ديگه واقعا لازم نيست اون اتفاق بيوفته تا اذيت بشم...اين روزها فهميدم اون چيزي که توي ذهنمون ازش ميترسيم به مراتب ترسناکتر و دردناکتر از خود واقعيته...

پ ن: بترسيم از خودمون!

پ ن 2: خدايا شکرت

روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 23:08

صفحه بندی