از صبح که پا ميشم اونقدر کار دارم و اونقدر مسيوليتهام سنگينه که بعضي اوقات خودم در عجبم که چه جوري از پس همه کارا بر ميام...من يه زنم...مسيوليت يه بخش از وجودمه...من يه زنم که خيلي اوقات خسته ميشه که سر پارسا داد ميزنه...من يه زنم که وقتي قطره اشکاي پارسا رو ميبينه دلش مچاله ميشه...من يه زنم که تحمل جمله "مامان من دلم تنگت بود" رو نداره...من يه زنم که هنوز به نبودن بچه هام کنارم عادت نکردم...من يه زنم که امروز وسط ترافيک يه دفعه از نبودن پارسا توي صندلي ماشين هول کرد...من يه زنم که خيلي خيلي شکننده ام... که دقيقا وسط اين همه سختي يکي به جاي تکيه گاه بودن شده خار توي چشم...
فکر ميکردم آدم خوبيه...صبوره و مهربون...فکر ميکردم از خودم صبورتره...به مرور فهميدم با کوچکترين تندي از سمت من هيولاي درونش بيدار ميشه...با عصباني شدن من عصباني تر ميشه...داد ميزنه...ميشکونه...بچه ها رو ميترسونه...وقتي عصبانيه اصلا حاليش نيست که اينا بچه هاي خودشن...
آره...حالم بده...ميدوني تمام وجودم ازت مور مور ميشه...بهم تهمت زدي...تهمت...
ازت خسته ام...از توضيح موضوعات کاملا واضح...از توضيح موضوعات کاملا روشن...
اشتباه از خودم بوده، از انتخاب خيلي خيلي احساسيم، از ديدن تفاوت کاملا آشکار فرهنگيمون و ناديده گرفتنش...تقصير خودمه که بچه هام الان توي محيط متشنجن...که تو رو انتخاب کردم...
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نوشتن,زنها,مناسبت,نميخواددرد,ميخواد, نویسنده: بازدید: 110