شیدا اما همه چیزش با استرسه. یعنی الان که به عقب نگاه میکنم همیشه نگران بودم. هیچ وقت لذت نبردم. شاید فقط ده روز اول خوشحالی بدون استرس داشتم. این هفته دختر چشمام رو در اورد.گریه و بی قراری. شل شدن شکم و برگشت بلغم... منم ترسیدم. دروغ نیست که بگم هر بار که پوشکش رو باز میکردم سر تا پام غرق عرق سرد میشد و ضربان قلبم تا هزار میرفت. پیشم خودم فکر میکردم به چی حساسیت داده. یعنی چی شده... دو روز پیش دستم توی دهنش بود که دیدم اولین دندونش در اومده و حالا امروز دومیش هم در اومده...
نمیدونم...همه میگن من زیادی حساسم. هیشکی جای من نیست...فقط خودم توی این زندگی هستم...پس فقط خودم میفهمم چه استرسی رو تا حالا تحمل کردم...خوب خدا رو شکر...اولین قدمهای ورودمون به مرحله های بعدی...خدایا کمکم کن...من و همسر جز تو هیچ کسی رو نداریم
پ ن:حیلی خیلی داغونم. نیاز دارم یکی کنارم باشه و بهم بگه میفهممت...فعلا کسی نیست...دلم میخواد برم مشاوره...دلم میخواد برم با یکی حرف بزنم...همه شدن قاضی...باید بشم همون شیرینی که ذره ای حرف دیگران براش مهم نباشه. برای اونقدر سخت بودن خیلی شکننده شدم...خدایا کمکم کن.
روزهاي من به روايتي ديگر...