ده ماه گذشته...ده ماه سخت...ده ماه عجیب...هر روز منتظر معجزه ای بودم که رخ نداد...هر روز دلهره و نگرانی...درد و غم...البته واقعا شکر...هرچیزی یاد نگرفته باشم اینو خوب فهمیدم که حتی ته چاه هم باید شکرگذار باشی...چون بدون شک احتمال ریزش دیواره های چاه وجود داره...
یه جا خوندم بدبخترین آدما کسیه که در عین بدبختی روزی طعم خوشبختی رو چشیده باشه...نمیخوام بگم بدبختم که نیستم...نمیخوام بگم ته مشکلاتم که اصلا نیستم...فقط میخوام بگم که برای دنیای همیشه بی دغدغه من این روزا زیادی توی چشمن...میخوام بگم برای منی که ته غصه هاش سرماخوردگیهای پی در پی و عمل چشم پسرش بود؛ منتظر یه معجزه بودن و هر روز رو با ترس وقوع فاجعه شب کردن زیادی تلخه...صبور شدم؟نه...تلخ شدم؟خیلی...درد میکشم؟اره...خدا کجاست؟نمیدونم...چرا تموم نمیشه؟شاید...بدترش اینه که علایم به صورت ضعیف برگشتن و نمیدونم چرا...
پ ن:کاش سال بعد این موقع شادتر باشم....
پ ن ۲:کاش یادم نره زندگیکنم
پ ن۳: دلم برای دلم خیلی میسوزه...دلم میخواد خودمو بغل کنم و به خودم اطمینان بدم این روزا پایان خوشی دارن...
پ ن۴: خدایا باور کن فقط درد و دل کردم...من خیلی ازت ممنونم...بابت همه چیز...شکرت
روزهاي من به روايتي ديگر...