بودن پرستار عجیبه. کسی که مسئوله حواسش به بچه هام باشه. من معمولا دوست ندارم کسی کمکم کنه. یعنی حس دین میکنم وقتی کسی کاری برام انجام میده برای همین تصور اینکه یکی بی منت بچه ام رو نگهداره برام سخته. تازه است.کسی که غریبه است ولی باید مثه یه عضو خونواده باشه. سختمه. خیلی سختمه. اما خانم خوبیه. مسنه. شوهر نداره. بچه ها دوسش دارن. دلم به محبت چشمهاش خوشه. به دلم میگم دهنشو ببنده و از نگانی این روزاش کم کنه که اخبار دزدیده شدن بچه ها رو دنبال نکنه. که اینقدر مثه سیر و سرکه نجوشه...تا بتونم برم سر کار.سخته اما چه کنم...
پ ن: خوندن اخبار این روزها قلبمو له میکنه. کاش بدیها تموم بشه. کاش سختیها و دردها تموم بشه. کاش آدمها واقعا آدم باشن. کاش و کاش...
پ ن۲:خدایا صبرت چه قدر زیاده. چرا بساط دنیا رو جمع نمیکنی؟چرا این آدمهای پست تر از حیوون رو خودت نابود نمیکنی؟!!!
پ ن۳:دنیایی داریم که باید ثانیه ثانیه شکر کنی ؛ ثانیه بعد ممکنه حسرت لحظه گذشته رو دلت بمونه.
پ ن۴: خدایا شکرت. ممنون که توی دو روزی که شیدا داره رشته سوپ میخوره حالش خوب بوده. خدایا ممنون که سوختگی پوشکش با کرمهایی که دکتر داد خوب شد. خدایا ممنونم که میتونم یه سری مواد غذایی رو بهش بدم. خدایا ممنونم بابت پارسا و شیدا. بابت فواد. بابت این زندگی. بابت همه چیز...
روزهاي من به روايتي ديگر...