خدایا شکرت...

خرید بک لینک
وقتی روی تخت نشستیم و قرار شد گان تنت کنم همه چیز واقعیتر از چیزی شد که تصور میکردم. برای اولین بار آرزو کردم کس دیگه ای بودم، یه خاله یا یه عمه که توی خونه منتظره اخبار بعد از جراحیه. نه یه مادر وسط کلی دغدغه...نه یکی که پاره تنش روی تخت جراحیه. تو ترسیده بودی. ما اما میگفتیم و میخندیدیم تا نترسی. بهت گفتیم اون گان زرد رنگ، لباس طوطیه. بهت گفتیم کلاه آشپزا رو بذار سرت و برامون غذا بپز...کم کم عادی شدی و رفتی سراغ تجهیزات بالای تخت و با دونه دونه اشون ور رفتی.به خودم قول داده بودم جلوت گریه نکنم، قوی باشم، مادر باشم؛ چه قدر سخت بود...بابایی اما خیلی قویتر بود، حتی سلفی هم گرفتید!

سختترین لحظه ها هنوز در انتظارم بودن و قلب من طاقت نداشت. اسمتو که صدا کردن تمام تنم لرزید. میترسیدم. از سرماخوردگیه خیلی خفیفت؛ از عوارض بیهوشی؛از خیلی چیزها...از تحمل اون مدت که توی اتاق جراحی بودی...از تنها گذاشتنت.

باهات تا دم در اتاق عمل اومدیم اما باید تحویلت میدادیم. چشمات ترسیده بود. کلی آدم غریبه با لباسهای عجیب. بمیرم برای دل لرزونت. بمیرم برای اشکهایی که ریختی بمیرم برای" بابا بابا" گفتنات...بمیرم برای ترس توی نگات...در که بسته شد بغض منم امونم رو برید ...مهم نبود به نظر لوس بیام یا بی طاقت. فقط من میدونم تحمل نگاهت چه دردی داشت...انگار انتظار نداشتی ازمون که تنهات بذاریم...نگاهت داد میزد که انتظار خیانت از ما رو نداشتی...

بهت قول داده بودم هیچ وقت تنهات نذارم...که همیشه کنارت باشم...حتی اگه بمیرم...چه دروغ بزرگی...من نمیتونستم باهات بیام...نمیتونستم دستاتو بگیرم...نمیتونستم....از خودم بدم اومد...تو باید خودت میرفتی...باید تنها میموندی...

عملت طول کشید. یک ساعت ...تو رو که آوردن هنوز هق هق میکردی...حالت بد بود...بی قرار بودی...آنژیوکتت رو کندی و خون بود که میچکید..تازه پرستار تونست خون رو بند بیاره که کلی خون بالا آوردی و ما رو به بیشترین حد ممکن ترسوندی بهمون گفتن از عوارض جراحیه... چون لوله رو از راه بینی وارد چشم قشنگت کرده بودن دایما خون دماغ میشدی!!! چه قدر یک ساعتی که طول کشید تا از بیهوشی کامل در بیای سخت گذشت...چه قدر هق هقات دلم رو ریش میکرد...اما...تو بودی...توی بغلم... سختیها گذشته بود...تو بودی...همین بس بود. به همه سختیای عالم می ارزید....

پسرکم! زندگیم! خیلی شجاع بودی. خیلی بهت افتخار میکنم و ازت عذر میخوام که با ترسم باعث شدم این همه سختی بهت تحمیل بشه...ببخش که مادر بدی بودم...

پ ن: خدایا به همه زبانهای شناخته شده عالم ممنونم...فقط خودت درک میکنی که چه قدر ازت متشکرم

پ ن2: عمل برای بچه های یه ساله خیلی راحتتر بود. اونا فقط مجاریشون با میل زدن باز میشد اما برای پسرکم باید یه لوله سیلیکونی هم گذاشته میشد تا از بسته شدن مجاری با بافت استخونی جلوگیری کنه.

پ ن3: تحمل سختی توی این شهر غم زده از محرم خارج از تحملم میشد گاهی...خدایا لباس عافیت تن بیمارا کن...

روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: خدایا شکرت,خدایا شکرت که هستی,خدایا شکرت برای سلامتی,خدایا شکرت که,خدایا شکرت شعر,خدایا شکرت به خاطر عشقم,خدایا شکرت بابت همه چیز,خدایا شکرت بخاطر,خدایا شکرت که سالمم,خدایا شکرت به خاطر همه چیز, نویسنده: بازدید: 264 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 1:52

صفحه بندی