روزهاي من به روايتي ديگر

متن مرتبط با «خدایا شکرت که» در سایت روزهاي من به روايتي ديگر نوشته شده است

سوالی که نباید میپرسیدم

  • نیلوبلاگ

    شهریور پارسال تو یکی از پی نوشتها پرسیدم که سال بعد کجا خواهم بود؟راضیم؟خوشبختم؟اصلا هستم؟! ده ماه گذشته...ده ماه سخت...ده ماه عجیب...هر روز منتظر معجزه ای بودم که رخ نداد...هر روز دلهره و نگرانی...درد و غم...البته واقعا شکر...هرچیزی یاد نگرفته باشم اینو خوب فهمیدم که حتی ته چاه هم باید شکرگذار باشی...چون بدون شک احتمال ریزش دیواره های چاه وجود داره...یه جا خوندم بدبخترین آدما کسیه که در عین بدبختی روزی طعم خوشبختی رو چشیده باشه...نمیخوام بگم بدبختم که نیستم...نمیخوام بگم ته مشکلاتم که اصلا نیست...

    ادامه مطلب
  • خدایا شکرت...

  • نیلوبلاگ

    وقتی روی تخت نشستیم و قرار شد گان تنت کنم همه چیز واقعیتر از چیزی شد که تصور میکردم. برای اولین بار آرزو کردم کس دیگه ای بودم، یه خاله یا یه عمه که توی خونه منتظره اخبار بعد از جراحیه. نه یه مادر وسط کلی دغدغه...نه یکی که پاره تنش روی تخت جراحیه. تو ترسیده بودی. ما اما میگفتیم و میخندیدیم تا نترسی. بهت گفتیم اون گان زرد رنگ، لباس طوطیه. بهت گفتیم کلاه آشپزا رو بذار سرت و برامون غذا بپز...کم کم عادی شدی و رفتی سراغ تجهیزات بالای تخت و با دونه دونه اشون ور رفتی.به خودم قول داده بودم جلوت گریه نکنم...

    ادامه مطلب