یه وقتایی هست که اینقدر کار داری که کمرت از درد داره میترکه دستات داره میشکنه آماده ای که داد بزنی وای چرا این کارای خونه تموم نمیشه وقتی بچه هات خونه ات رو میترکونن میزنن تو سر و کله هم و تو آماده ای داد بزنی چرا یه دقیقه آروم نمیشینید دقیقا همون موقع یادت میاد یه روزای سختی بوده که آرزوت بوده همه چیز فقط عادی باشه. ارزوت بوده یه روز معمولی داشته باشی. یاد اون روزای سختی میوفتی که توش نهایت آرزوت این روزای معمولی بوده. از شرم اون روزای تلخ سعی میکنی غر نزنی.سعی میکنی یادت باشه روزای عادی و معمولی با درگیریهای پیش پا افتاده یه نعمتن.
یه روزایی مثه امروز. که کارم زیاده وه خسته ام که ذهنم آشفته است اما حتی یه لحظه از ذهنم نمیره من تمام دنیام رو حاضر بودم بدم برای این روزا...
خدایا شکرت
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100