آرامشي دور...

خرید بک لینک
حتي يه لحظه آرامش ندارم. دقيقا از وقتي که دستم از دست بچه ها جدا ميشه آرامش از وجودم پر ميکشه. اگه زلزله بياد...اگه پرستارشون اون لحظه بترسه و حواسش به بچه ها نباشه...اگه و اگه و اگه...

برادرم حق داره. چيزي نسبت به ديروز، ماه قبل و حتي ده سال قبل عوض نشده. احتمال وقوع زلزله هميشه توي اين شهر و توي اين کشور بوده؛ اما من اون موقعها مادر نبودم. من از مرگ خودم نميترسم. براي اولين باره که نميترسم. اصلا آدم درستکار بهشت برويي هم نيستم که با قلبي آرام و دلي مطمئن بگم بي خيال دنيا...اما اين روزها فقط و فقط براي بچه هام ميترسم. از بي سرپرست شدنشون، از آسيب ديدنشون، از تنها موندنشون توي دنياي بي رحمي که نگاه نميکنه که طرف حسابش چند تا بچه بي دفاع و مظلومن...

از ترس ته چشماي پارسا ميترسم. از شادياي دنياي کودکانه اش که از سر بي فکري ما بزرگترها(!) ممکنه نابود بشه.

اما بزرگترين ترسم اينه که موقع زلزله بترسم و اول به اونا کمک نکنم.ميترسم غريزه نجات خودم اونقدر قوي باشه که بچه هامو فراموش کنم. بزرگترين ترس اين روزام همينه. ميترسم نتونم کاري براشون بکنم...

پ ن: يه جاهايي حتي نميدونم چي دعا کنم...چي بخوام...

پ ن 1: خدايا...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 11:20 توسط بانو |
روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی