من عاشق این روزهام...من عاشق این ماهم.حتی اگه روز اولش تمام برنامه ریزیهام به هم بریزه و مجبور بشم از مسافرت برگردم و تمام روز رو توی بهشت زهرا بگذرونم تا عزیزی رو به دست سرد خاک بسپرم. حتی با وجود آلرژی آزار دهنده شیدا و رژیم خیلی سخت خودم که گاهی نگه داشتنش واقعا سخت میشه...
این روزها خیلی قشنگن. میدونم که موندنی نیستن.من عاشق فروردینم. عاشق شروع زندگی. عاشق محو شدن همه غصه ها تو زیبایی ناب طبیعت...
خدایا من خوشبختم. من ازت ممنونم که خوشبختی رو حتی به گذرا بودن یه نفس حس میکنم. ازت ممنونم که توی شیرین زبونیای پارسا و خنده های ناز شیدا میتونم ارزش زندگی رو ببینم . خدایا من ازت ممنونم که همسر خوبی بهم دادی. خدایا من واقعا ازت ممنونم که بهم فرصت دوباره نفس کشیدن تو هوای بهار رو دادی...خدایا داده و نداده ات رو شکر.
پ ن۱:سال ۹۵ آخرین ضربه اشو ساعت ۱۱ شب ۳۰ اسفند زد و آخرین پدربزرگم رو هم ازم گرفت.پدربزرگ همسرم به رحمت خدا رفت.
پ ن۲: میخوام باور کنم که همه چیز بهتر میشه.که یه آلرژی نباید منو از پا در بیاره. باید باور کنم که سختی بخشی از زندگیه. شاید حکمت این سختی آموزش صبر بهم بوده. که یاد بگیرم نباید غصه نیومده ها رو بخوریم. که شاید فردا شادی برامون بیاره.کی میدونه؟
پ ن۳:برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم. سال نو مبارک.
پ ن۴:یا محول الحول و الاحوال...حول حالنا ال احسن الحال
روزهاي من به روايتي ديگر...ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: فروردین, نویسنده: بازدید: 115