
وقتی روی تخت نشستیم و قرار شد گان تنت کنم همه چیز واقعیتر از چیزی شد که تصور میکردم. برای اولین بار آرزو کردم کس دیگه ای بودم، یه خاله یا یه عمه که توی خونه منتظره اخبار بعد از جراحیه. نه یه مادر وسط کلی دغدغه...نه یکی که پاره تنش روی تخت جراحیه. تو ترسیده بودی. ما اما میگفتیم و میخندیدیم تا نترسی. بهت گفتیم اون گان زرد رنگ، لباس طوطیه. بهت گفتیم کلاه آشپزا رو بذار سرت و برامون غذا بپز...کم کم عادی شدی و رفتی سراغ تجهیزات بالای تخت و با دونه دونه اشون ور رفتی.به خودم قول داده بودم جلوت گریه نکنم...
ادامه مطلب